تبليغاتX
از شیر مرغ تا جون ادمیزاد
دوشنبه 1386/06/05

ايرانيان: گروهي از مردم منطقه اي از خاورميانه که خودشان يا اجدادشان در ايران به دنيا آمده اند و همه چيز مي دانند، با استعدادترين مردم دنيا هستند، ناسا و گوگل را اداره مي کنند، قديمي ترين تاريخ را دارند و از وضعي که دارند ناراضي هستند و تا چند ماه ديگر قرار است همه چيزشان درست شود.

خصوصيات ملي: « تاريخ سه هزارسال قبل را بلديم ولي نمي دانيم الآن در مملکت چه خبر است.»، « دنيا قبلا مال ما بود، ولي نامردها آن را گرفتند، وگرنه به همين خوبي کشور خودمان اداره اش مي کرديم.»، « حقيقت چيز خوبي است، ولي حوصله نداريم فعلا در موردش حرف بزنيم، بگذار ده قرن ديگر.»، « کاش قهرماني پيدا مي شد و مشکلات ما را حل مي کرد و زود هم مي مرد.»، « من اگر دلم بخواهد مي کنم.»، « مرده شورش ببره، آدم نيست.»، « الآن که مي توني حالش رو ببر، ديگه گيرت نمي آد.»، « اينا که برن درست مي شه، هرکي مي خواد بياد.»،.»

« حاضرم جونم رو براي کشورم بدم، ولي فعلا بايد برم مسافرت.»، « اگر ما ايراني ها نبوديم کانادايي ها تا حالا مرده بودن.»،« آدم با شاخ گاو در نمي افته، ولي اگر کسي افتاد يه لگد هم تونستي بزن و برو.»، « خودشون بريدن و دوختن، ما چي کاره بيديم.»، « حق ما رو خوردن، وگرنه اون هم آدمي بود که به اينجاها برسه.»، « دزد نباشه، هر دست و پا چلفتي مي خواد باشه.»، « آدم با صداقتي يه، از همينش خوشم مي آد، اگر مملکت رو هم نابود کنه، با صداقت اين کار رو مي کنه.»،« خودم اين کاره ام، اين که کاري نداره، دو تا پيچ داره مي پيچونيش.»،« واقعا لياقت ما اينه؟»، « يه دولتي بياد که مثل غربي ها نباشه، مثل شاه هم نباشه، مثل اينا هم نباشه، مثل قديم هم نباشه، فساد هم نباشه»،« خودم مثل آب خوردن مملکت رو اداره مي کنم، با پشتيباني همين ملت.»
ن»

تکيه کلام ها: « ولم کن بذار تيکه تيکه اش کنم مرتيکه خشونت طلب رو»، « بعدا يه کاريش مي کنيم»، « از يه جايي جورش مي کنيم.»، « حالش رو مي گيرم، بذار وقتش برسه.»، « ترتيبش رو مي دم.»، « بسپرش دست من، خيالت تخت.»، « هنر نزد ايرانيان است و بس.»

حکايات و امثال:« با دست پس مي زنه با پا پيش مي کشه.»،« با کدخدا بساز، ده را بچاپ.»، « با يه گل بهار نمي شه، بهار هم بشه من قبول ندارم.»، « بخور و بخواب کار منه، خدا نگه دار منه.»، « براي ابراز صراحت به در مي گم ديوار تو گوش کن.»، « به کيشي آمدند و به فيشي رفتند.»، « بگير و ببند و بده دست پهلوون.»، « بوجار لنجونه از هر طرف باد بياد بادش مي ده.»، « بيله ديگ، بيله چغندر»

تخصص هاي ويژه: « هر قرن يک پنجم کشور را از دست مي دهيم.»،  « هر دوازده سال به جاي تعمير خانه، خانه را مي کوبيم و دوباره مي سازيم.»، « هر ده سال يک ميليون نفر مهاجرت مي کنند و برنمي گردند.»، « هر 5 سال ده سياستمدار کشور را يا مي کشيم يا له مي کنيم يا بدنام مي کنيم.»، « هر سال يک بار همه چيزهايي را که قبلا کشف شده اختراع مي کنيم.»، « هر ماه تصميم مي گيريم که سرنوشت مان را بکلي عوض کنيم و هيچ وقت نمي کنيم.»، « هر روز تصميم مي گيريم يک جور ديگر بشويم.»

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:21  توسط سروش   | 

~ ~ ~
یکشنبه 1386/05/07
اینجا بر مزار سرسبز تن من که مکانی شوم و مقدس است هیاهو رنگ باخته...

اینجا تنها چیزی که رعایت میشود سکوت است...

سکوت:

سکوتی که سهمگین تر است از عدالت...

عدالت:

عدالتی که هیچ بویی از آن نبرده ایم اما خوب میدانیم که چیست ... قصه ها ازش شنیده ایم...

اینجا هیچ قانونی نمیشکند...چون دیگر انسانی اینجا نیست...

اینجا حتی خدایی نیست تا قانون گذار باشد...

او نیز اینجا را ترک کرده و سوی دگری گام بر میدارد...

اما نگاهش اینجاست...

اینجا فقط منم و تنهایی خودم ...

اینجا فقط منم منم منم منم منم...

اینجا بهشت من...

ورود ممنوع!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:8  توسط سروش   | 

~ ~ ~
شنبه 1386/04/30
پوچی به نام زندگی...
 
می نویسم: خدا

اثر مازوخیسمی وجود من...فکر می کنم...گذشته ها...لعنت به ادم!! لعنت به حوا !!

عشق!! دروغی بینظیر به بشریت

و من عاشق شدم...عاشق چه؟ عاشق هیچ!

سرم را بالا می گیرم...دوستانم...ادم هایی شاید بهتر یا بدتر از من...نگاه ها همه
 
 عصبی...همه در پی مسخره کردن ...گذشته,حال ,اینده...

چه چیز می ماند؟

خدا؟

فانی...

عرفانی...

از کسالت ناخن هایم را می جوم و گوش می کنم...به غوغای پنکه در اتاق...چه
 
ریتمی...سول سی ر فا لا دو می
 
ریتمش بیشتر به می مینور می زند...

گوش کن...می خواند...من خسته از چرخش های پیاپی...

ذهن مالیخولیایی من همه چیز را می جود...نه نوشخوار می کند!

احتیاج دارم چیزی بترکانم! اکس شاید...یا...ادمی...

افکار نامنظم...شکست ...شکستی پی در پی شکستی دیگر...فحش می شنوم...

من:چرا هیچوقت غرورم را نشکستم؟

من:چون غرور شکستنی نیست...

من:لعنت به تو

من:لعنت به تو

به پارک نگاه می کنم...ادم های هر زه در پی دوستی...نگاه های نا زیبا...انسان های
 
 زیبا...تضاد...تضاد...

به پارک می روم...جایی دنج...

غذا های ته مانده در بشقاب...از خوردن متنفرم...فیلمی می بینم...صحنه
 
 ارو تی کی شاید!! هم اغوشی گرم...

فکر می کنم...به اشتباهاتم...می دانم هیچ چیزی درست نخواهد شد...
 
نه من نه اطرافم و نه حتی اطرافیانم...می خواهم همه چیز را رها کنم...
 
می خواهم از ان خودم باشم...تنهای...تنها...

می نویسم : حقیقتی تلخ.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:36  توسط سروش   | 

~ ~ ~
یکشنبه 1386/04/17
نامه ای که هیچ وقت نوشته نشد و به جایی که باید میرفت،نرفت....

حالا دیگر دیر است.

 

من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام،نشانی خانه های بسیاری

 

را از یاد برده ام و اسامی اسان نزدیکترین کسان دریا را.....

 

راستی ایا به همین دلیل ساده نیست که دیگر

 

هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد؟ سالها و سالها بود که در

 

 ایستگاه راه اهن،در خواب و خلوت ورودی همه شهرها ،کوچه ها،جاده ها و

 

 میدان ها چشم به راه تو، از هر مسافری که میامد

 

سراغ کسی را میگرفتم که بود لیموی شمال و شب حلال دریا میداد.

 

چقدر کوچه ای خلوت بامدادی را، خیس گریه رفتم و

 

 در غم غروب ،باز امدم......

 

من می دانستم تو از میان روشن ترین ترنه های روزگار،تنها ترانه های ساده

 

مرا برگزیده ای.چرا که من هنوز هم برادر همین سادگان زمینم.

 

هربار که نام تو بر دفتر گریه های من جاری شد،

 

مردمانی را دیدم که همانجا اهسته میامدند بر سایه سار گریه و بابونه،عطر

 

تو را از باغ پروانه وخواب کودکان خود میخواندند.

 

مردمان میفهمند، مردمان ساکت و مردمان صبور، میفهمند.

 

مردمان دیریست که از راز واژگان من

 

به معنای بعضی اوازها رسیدند.رازی دارد این سادگی،این رسیدن رویا.....

 

معلوم است که بعد از نامه ها مرا اوازی از تحمل اوقات گریه اموخته اند.

 

کجا میروی حالا؟بیا،هنوز تا کشف نشانی ان کوچه،حرف ما

 

بسیار و وقت اندک و اسمان هم

 

بارانی ست......

parslife.blogfa

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:45  توسط سروش   | 

~ ~ ~
چهارشنبه 1386/04/13
اینم از بدون شرحی های این نوبت.....

parslife.blogfa

praslife.blogfa

parslife.blogfa

parslife.blogfa

پ ن:پشت یه کامیون خوندم:عاقبت فرار از مدرسه.....

دیدم این یارو خوب از مدرسه ش در رفت و باباش یه پولی داشت بهش بده

تا کامیون بخره..... بابای ما چی میده اگه ترک دانشگاه کنیم؟؟؟

پ ن۲:با توجه به پینوشت قبلی به این نتیجه میرسیم که بابا حتی یه

گ.. هم نمیده بهم چه با مدرک چه بی مدرک.....

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:9  توسط سروش   | 

~ ~ ~
یکشنبه 1386/04/03

 

براي سروش مغاني
به خاطر همه  اش. به خاطر هيچ ام

یه زن

 

 

در اجتماع ساکت و مقدس صندلی های کلاس ِ سیالات ،

در گیج و تاب ِ عقربه های ساعت

در هیاهوی رقص گچ به تن ِ لخت و سیاه ِ تخته ،

و در زیر قدم های پیر استاد،

که همچون قهرمانان افسانه ها ی رم  ،گام بر می دارد ،

 و چشمانش را تا ابدیت ِ کلاس سوق می دهد ،

و تمام  حرفهای سی سال نفس زدن را ،

یکجا و دیوانه وار نوشخوار می کند .

و باز همان و باز همان ...

درحجم تلخ سایه های شوم

و دریچه های مسدود حیاط

به دنبال لحظه ای آرامش

خود را به بوی شب آغشته می سازم .

و باز سکوت می کنم.

من چنان پرم ،

که در تمام ایستگاه های موقت زمان

و در تار و پود مشکوک نور پرژکتور ها

زندگی را تف می کنم .

وخون بالا می آورم .. خون

 

من از کجا می ایم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 این چنین تسلیم ...

با تنی برهنه که چون ابر های همیشه تیره آویزان به باد ..  در حال ریزش و فرود .

 منی که بر قطبیت نا امیدی هایم

آهن ربای احساسی پیچیده  است ، گنگ

شوق شنیدن یک صدا ،

که می دانم  شکوفه خواهد کرد.

شوق دیدن یک نیاز ،

که با فوران ِ سبز ساقه های سبکبار ،

همزبان خواهد شد.

شاید حقیقت فقط همین باشد...

 

آه بیا... بیا ایمان بیاوریم ...

به احساس

به بودن

به نفس

و به این که ابتدا همه چیز عالی است وبعدزیبا تر

ایمان بیاوریم به لذت  ِ قهوه ای تلخ و سرد

فیلمی از مسعود کیمیایی و پکی سیگار .

 

به دانه های زندانی برف که سرگردان اند و چه غریب ، سپید گشته اند

و به داس های آویزان به گردن تمام گندم زار ،با ان نوازش های بی رحمانه اش .

 

و به لحظه های شگفت ِ دو خیال

دو آرزوی ناب

و دو نیاز ِ پاک

 

نگاه کن  دوستِ من ،برف می بارد.

بیا رها شویم ،

بیا نسیم شویم و بر پیکر هم وزدین بگیریم  .

بیا ایمان بیاوریم ،

و برای سهم دوستی مان قضاوت کنیم .

 

 

سر کلاس سیالات بودم.... افتضاح نوشتم و ..... به طور کامل ،نوشته رو تغییر داد و عالی شد.

ممنونم ازت یه زن عزیز....

parslife.blogfa

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:23  توسط سروش   | 

~ ~ ~
شنبه 1386/03/19
سلام.

نمیدنم این وقتا که یکی بلاگش رو به امان خدا ول میکنه و میره و یهو میاد که بنویسه چی میگن....

اما..... منو بابت این که نمیشد نظراتتون رو جواب بدم ببخشید.

نبودم کمی درگیر و بیشتر بی حوصله.

برای گروه های مختلف شعر میگم و گاها می خونم...

حالا واسه اشتی اخریناهنگ گروه ۰۵۱به نام برو نبینمت رو میذارم که شعر این اهنگ و خوانندگی پاپش با 

من بود.

دوستان حتما نظرتون رو بگید.

از این به بعد اینجا رو بیشتر از قبل پیش میبرم.

موفق و پاینده باشید.سروش 

عکسای ما

دانلود اهنگ

لینک مستقیم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:38  توسط سروش   | 

~ ~ ~
پنجشنبه 1386/02/06
 
اینجا منم
 
همان
 
در گریبان فرو برده سر
 
آن مرد که از درد درون خود
 
خسته است
 
این من منم
 
که تنها تر ز هر چه بی کسی
 
تنها نشسته ام
 
مترسکانی دیوانه
 
قهقهه های منی در گیر
                              و
 
شیشه ای از ادبار و از انجام
 
دیر تر ها برای هر میم آه هیچ
 
               باید می فهمیدیم
 
               حقیقت تنها تکراری تنهاست
 
تنهایی هایی مملو از بوی
                                 دود
                                   سیگار.....

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:12  توسط سروش   | 

~ ~ ~
یکشنبه 1386/01/12

به خودم چرا،
اما به تو كه نمي توانم دروغ بگويم!
مي دانم بر نمي گردي!
مي دانم كه چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشكيد!
مي دانم كه در تابوت ِ همين ترانه ها خواهم خوابيد!
مي دانم كه خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است!
اما هنوز كه زنده ام!
گيرم به زور ِ قر
ص
و قطره و دارو،
ولي زنده ام هنوز!
پس چرا چراغه خوابهايم را خاموش كنم؟
چرا به خودم دروغ نگويم؟
من بودن ِ بي رؤيا را باور نمي كنم!
بايد فاتحه كسي را كه رؤيا ندارد خواند!
اين كارگري،
كه ديوارهاي ساختمان نيمه كاره كوچه ما را بالا مي برد،
سالها پيش مرده است!
نگو كه اين همه مرده را نمي بيني!
مرده هايي كه راه مي روند و نمي رسند،
حرف مي زنند و نمي گويند،
مي خوابند و خواب نمي بينند!
مي خواهند مرا هم مرده بينند!


مرا كه زنده ام هنوز!
(گيرم به زور قرص و قطره و دارو!)
ولي من تازه به سايه سار سوسن و صنوبر رسيده ام!
تازه فهميده ام كه رؤيا،
نام كوچك ترانه است!
تازه فهميده ام،
كه چقدر انتظار آن زن سرخپوش زيبا بود!
تازه فهميده ام كه سيد خندان هم،
بارها در خفا گريه كرده بود!
تازه غربت صداي فروغ را حس كرده ام!
تازه دوزاري ِ كج و كوله آرزوهايم را
به خورد تلفن ترانه داده ام!
پس كنار خيال تو خواهم ماند!
مگر فاصله من و خاك،
چيزي بيش از چهار انگشت ِ گلايه است،
بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر مي ميرم،
كه دل ِ تمام مردگان اين كرانه خنك شود!
ولي هر بار كه دستهاي تو،
(يا دستهاي ديگري، چه فرقي مي كند؟)
ورق هاي كتاب مرا ورق بزنند،
زنده مي شود
و شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم!
اما، از ياد نبر! بي بي باران!
در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،
هيچ شانه اي، تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود!
هيچ شانه اي!?

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:20  توسط سروش   | 

~ ~ ~
جمعه 1386/01/03

وقتی دختری ساکت است، ميليونها چيز در همان لحظه از ذهنش ميگذرد.


وقتی دختری بحث نميکند،عميقا فکر ميکند.


وقتی دختری با چشمانی پر از سوال به شما نگاه ميکند در حيرت است که تا کی کنارش خواهيد

 ماند.


وقتی دختری بعد از مکثی کوتاه جواب ميدهد" من خوبم" اصلا خوب نيست.


وقتی دختری به شما خيره ميشود نميداند چرا شما به او دروغ ميگوييد.


وقتی دختری سر بر شانه های شما ميگذارد، آرزو دارد که برای هميشه به او تعلق داشته باشيد.


وقتی دختری هر روز به شما زنگ ميزند، دنبال توجه شماست.


وقتی دختری هر روز به شما اس ام اس ميزند دوست دارد حد اقل يک بار جوابش را بدهيد.


وقتی دختری ميگويد دوستت دارم،راست ميگويد.


وقتی دختری ميگويد بدون شما نميتواند زندگی کند،تصميمش را برای آينده گرفته است.


وقتی دختری ميگويد"دلم برايت تنگ شده"باور کنيد هيچ کس در دنيا نميتواند به آن حد دلتنگ

 شما باشد.

پ ن۱:سال نو مبارک.اصلا از بهار خوشم نمیاد. الانه هم اومدم اصفهان.

پ ن۲:بازم سال نو مبارک.اصلا از بهار خوشم نمیاد.الانه هم وامدم اصفهان.

پ ن۳:قافیه که به تنگ اید   شاعر به جفنگ اید.

پ ن۴:سال خوبی رو برای همتون ارزو میکنم.و امیدوارم به همه ارزوهاتون برسید

 که بالاترین بی نیازی ترک ارزوهاست.....

 

parslife.blogfa

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:51  توسط سروش   | 

~ ~ ~